Menu

پایان نامه در مورد شاه، سياسى، قاجار، قاجاريه، سلطنت

0 Comment

بهار در جلسه هفتم آبان ماه 1304 مجلس اظهار مى‏دارد: (کتابفروش،153، 1378)

«مى‏توانم قسم بخورم كه براى شخص بنده به هيچ وجه فرقى نمى‏كند كه در رأس امور اين مملكت اشخاص خاص يا طبقات مخصوص باشند». (بهار،ج2، 259، 1378)

دكتر مصدق هم اعلام كرد:

«راجع به سلاطين قاجار، بنده كه كاملاً از آنها مأيوس هستم، زيرا آنها در اين مملكت خدماتى نكرده‏اند كه بنده بتوانم از آنها دفاع كنم». طبق گزارش‏هاى كنسولگرى‏هاى انگلستان در شهرهاى مختلف، مردم از رفتن قاجارها افسوس نخوردند، «اما از ظهور سلسله جديد هم خوشحال نشده‏اند». در جريان جنبش تنباكو، كندى انگليسى به ناصرالدين شاه هشدار داد كه «اين امتياز تنباكو نيست كه مورد هجوم قرار گرفته، بلكه اين سلطنت اعلى‏حضرت است كه در معرض حمله قرار گرفته است». (همان منبع،297)

در تلگرامى كه سيدين به علما (درباره محمد على شاه) مخابره كردند، يأس آنان از قاجاريه آشكار مى‏شود. «چند روز است اعلى‏حضرت بدون بهانه با هيأت موحش در خارج دروازه تشكيل اردو زده، چند نفر از امرا را بعد از دو سه روز حبس تبعيد، ملت در كمال استيحاش و خوف، قتل نفوس فوق العاده ولايات ايران تعطيل عمومى، اقدامات مجدانه سريع النتايج». (کسروی،ج2، 614، 1355)

از ديدگاه آيرونسايد نيز «طبقه بالاى جامعه اين كشور كاملاً فاسد و بى‏مصرف است و اقشار پايين آن به شدت تنگدستند».  (آیرونساید،52، 1363)

  1. بيدارى وجدان طبقه حكومتگر در قبال بى‏عدالتى‏هاى طبقه خود

نگاهى به روز شمار حوادث پس از فتح تهران، گوياى اين واقعيت است كه اعتبار و حيثيت سياسى قاجاريه به حداقل درجه خود رسيده و آنان سهم ناچيزى در هدايت يا مهار رخدادهاى سياسى داشتند. احمدشاه به گاه صدور دستخط رياست الوزرايى سيدضياء الدين طباطبايى، جملاتى را مى‏آورد كه مى‏تواند مصداقى از بيدارى وجدان طبقه حكومت‏گر در برابر بى‏عدالتى‏هاى طبقه خود باشد.

 

 

او مى‏نويسد:

«حكام ايالات و ولايات در نتيجه غفلت كارى و بى‏قيدى زمامداران دوره‏هاى گذشته، بى‏تكليفى عمومى و تزلزل امنيت را در مملكت فراهم كرده و ما و تمام اهالى را از فقدان هيأت دولت ثابتى متأثر ساخته بود، مصمم شديم كه به تعيين شخص لايق خدمت‏گزارى كه موجبات سعادت مملكت را فراهم كند به بحران متوالى خاتمه دهيم.» (مرسلوند، 3، 1374)

2.كاربرد پراكنده و نامؤثر قدرت و سست شدن پايه‏هاى قدرت قاجاريه‏

اگر آقا محمد خان قاجار سبب برقرارى ثبات و امنيت در كشور پس از دوره‏اى از هرج و مرج سياسى و باز گرداندن وحدت ملى به ايران، وجاهت سياسى پيدا كرد، آخرين بازماندگان قاجار حيثيت سياسى خود را بر سر ناامنى مزمن در كشور از دست دادند.

آقا محمد خان يكى از ستون‏هاى قدرتش را بر نظامى‏گرى استوار ساخت؛ اما در آخرين سال‏هاى حيات سياسى قاجاريه اثرى از آن ركن قدرت هويدا نبود. براى نشان دادن استيصال قاجاريه در كنترل اوضاع به نمونه‏اى اشاره مى‏كنيم: مخبرالسلطنه هدايت در سرآغاز شرح فتنه قراجه داغ مى‏نويسد: «ميرزا هاشم خان حاكم قراجه داغ است.خوانين محل كه بايد دفاع كنند، شانه خالى كردند، تجار و علما هم تذبذب مى‏كنند، در تبريز هم قوه كه به اهر بفرستيم نداريم». (هدایت،ج4، 262، 1363)

قاجارها همچنين مشروعيت پادشاهى خود را بر شالوده قدرت ايلاتى گذاشته بودند و با «پيمانهاى عشيره‏اى، بوروكراسى دولتى، ايجاد ارتش دايم و احياى رسوم دربارى‏ حيات سياسى خود را تداوم بخشيدند. بدين قرار، آخرين پادشاهان قاجار كه فاقد مهارت و استعداد سياسى ضرورى در حفظ قدرت بودند، بيش از پيش اركان قدرت قاجاريه را متزلزل كردند. (آبراهامیان،115، 1389)

افزون بر اين، پس از مشروطه نهاد مجلس به يكى از ستون‏هاى نگاه دارنده قدرت تبديل شده بود، اما چون هيأت حاكمه در همين مقطع ناتوانى حادى را در حفظ روابط صحيح با اين نهاد از خود بروز داد، از اين رو مجلس شوراى ملى براى حفظ قدرت در خاندان قاجاريه، تعصبى از خود بروز نداد و حتى به ابتكار تنى چند از نمايندگان به انحلال سلطنت قاجار وجه قانونى بخشيده شد. (آبراهامیان،118، 1389)

بخش ديگرى از تزلزل قدرت قاجاريه به ناكارآمدى نهادهاى حكومتى در آن مقطع باز مى‏گردد. در اين جا به بيان كوتاهى از ناكار آمدى نهادها مى‏پردازيم. در آن سال‏ها عناصر تشكيل دهنده نهاد سلطنت – به تعبيرعلى اكبر داور «مؤسسه سلطنت» (عنصر نظرى و عنصر عملى) – از كاركرد واقعى خود فاصله گرفتند و مصاديق عملى نظام شاهنشاهى محمدعلى شاه و احمد شاه بودند.

كه يكى با گلوله باران مجلس و حرم امام رضاعليه السلام و ديگرى به سبب ترس و احتياطهاى غيرقابل توجه سياسى، سخت بى‏اعتبار شده بودند. احتمال مى‏رود پژوهشگران دوره قاجار بر اين نكته اتفاق نظر يافته باشند كه قاجارها در دهه‏هاى پايانى، قدرت انطباق با رويدادهاى داخلى و خارجى را از دست داده بودند و چنين به نظر مى‏رسد كه در تحولات پس از مشروطه، به ضرورت «چرخش نخبگان» بى‏توجهى گرديد و كماكان سياست‏مداران گذشته كه اغلب يا وابسته به دربار يا از «شاهزادگان درجه اول» بودند اداره كشور را به شيوه سنتى در دست گرفتند؛ از اين رو مسؤوليت بسيارى از خطاهاى سياسى شاهان قاجار بر دوش آن سياست‏مداران سنگينى مى‏كردكه جايگاه خود را به نخبگان جديد نسپرده بودند. (گلشائیان،19،1377)

رحيم زاده صفوى در ديدار با احمد شاه، آشكارا از «انحطاط فكرى» طبقه اعيان در نيمه اخير سلطنت شان و اين كه اعيان قاجار «از لحاظ عقل و همت و بلند نظرى سخت بينوا گرديده‏اند» سخن به ميان مى‏آورد.
حتى بعضى از سياست‏مداران كه در صدد تطبيق با شرايط برآمدند، در شيوه رسيدن به اهداف دچار خطا شدند؛ براى مثال «وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919 آدم كم هوش و ناتوانى نبود، بلكه مانند بسيارى از دولت‏مردان ايران فرد منفردى بود كه عده‏اى همكار داشت، اما قدرتش بر نهاد مبتنى نبود». نمونه بارز كاربرد نامؤثر قدرت در دوره احمد شاه قاجار به منصه ظهور رسيد. احمد شاه ناتوانى آشكارى در حفظ قدرت داشت و با به اين كه آخرين پادشاه سلسله قاجار شد، عدم تمايل او به قدرت به تسريع سقوط قاجاريه انجاميد.محققان او را «بى حال»، «بزدل» و «رياكار» ناميده‏اند. (صفوی،312، 1368)

تأملى در خطابيه مجلس به احمد شاه، نشان‏دهنده وخامت اوضاع مقارن به قدرت رسيدن احمد شاه بود، در اين خطابيه آمده است: (هدایت،ج3،244، 1363)

چون سلطان والا حضرت شاهزاده محمدعلى ميرزا از شغل مهم سلطنت به موجب ماده 36 و 37 قانون اساسى معاف شده‏اند، مجلس فوق العاده كه در 27جمادى الاخرى در عمارت بهارستان منعقد گرديد، سلطنت را به اعلى حضرت همايون شما تفويض كرده است.

از مظاهر ناتوانى احمد شاه يكى آنكه مبادرت به غيبت سياسى طولانى از صحنه حوادث ايران نموده و همين امر راه را براى انتقال قدرت از قاجاريه به پهلوى هموار كرد و كم كم «از طرفداران قاجار كاسته و عقلاى مملكت توجه خود را به سردار سپه معطوف داشتند». احمد شاه با دلهره‏هاى غريب سياسى‏اش، سخت به تكيه گاه نيازمند بود. دولت آبادى مى‏نويسد كه احمد شاه گفته بود: «ديديم مردم با پدر ما چه كردند بايد پولى جمع كرد و گوشه امنى زندگانى نمود». (گلشائیان،79،1377)

سيدضياء الدين در اين باره مى‏گويد: «مرحوم احمد شاه مى‏خواست مراجعت كند به فرنگ و مى‏گفت من در امان نيستم، اگر قشون انگليسى برود چگونه مى‏توانم در پايتخت خودم كه قشون و پليس و ژاندارم ده ماه مواجب نگرفته‏اند زندگى كنم و اگر متجاسرين به من هجوم كنند چه كنم؟». (مرسلوند،21، 1374) از نظر او حتى «كلم فروشى در سويس برپادشاهى» ترجيح داشت.

بى ميلى احمد شاه سوژه جذابى براى مطبوعات فراهم آورد؛ چنانچه كوكب ايران نوشت: «آيا شاه ما، مركز اميد و انتظارات ما، موقع را هنوز براى عطف نظرى به اولاد بدبخت خود مقتضى نمى‏داند؟»[9]

در پايان به مقايسه احمد شاه با رضاخان اشاره مى‏كنيم كه آيرونسايد در اولين ديدارش با آن دو شرح داده است: (آیرونساید،48تا51، 1363)

… وقتى به مرد چاقى كه لباس فراك خاكسترى به تن داشت و به هنگام شنيدن حرف‏هاى من به طرز عصبى مى‏لرزيد نگاه مى‏كردم، با خود انديشيدم كه ديدن نمونه‏اى از يك انسان در هم شكسته در مقامى به اين اهميت تا چه حد دردناك بود. نفرات واحد آترياد همدان بشاش بودند، فرماندهى آنها مردى بود با قامتى به بلنداى بيش از شش پا، با شانه‏هايى فراخ و چهره‏اى بسيار مشخص و متمايز، بينى عقابى، و چشمان درخشانش به او سيمايى زنده مى‏بخشيد كه در آن مكان دور از انتظار بود. نام او رضاخان بود.»

  1. قهر روشنفکران با حاکمیت

بر خلاف ادعایی که جریان منورالفکری دارد و خود را طرفدار حکومت‌های دموکراتیک نشان می‌دهد،‌ همواره در طول تاریخ مدافع نظام‌های سیاسی توتالیتر و دیکتاتوری بوده است. این موضوع حتی به منورالفکرهای ایران نیز محدود نمی‌شود. اساسا ریشه‌های این جریان را باید در انقلاب فرانسه جستجو کرد. این منورالفکران فرانسوی بودند که پایه‌های «استبداد مدرن» را پی‌ریزی کردند. اگر چه این‌ها علی‌الظاهر خود را دشمن حکومت توتالیتر و مطلقه نشان می دادند، امّا هیچ‌کدام در مخالفت با این نظام سلطانی بر نخاستند و هیچ‌یک در جهت تحقق تز دموکراسی قدمی بر نداشتند. روشنفکرانی چون دیدرو، دالامبر، منتسکیو، لاوازیه، و… همان‌طوری‌که آلبر ماله و ژول ایزاک در کتاب تاریخ قرن هیجدهم، انقلاب فرانسه و امپراطوری ناپلئون گفته‌اند: با ولتر هم‌صدا بودند که مردم به واسطه جهل‌شان قابل اداره کردن خود نیستند و بهتر است که همیشه در این جهل باقی باشند. منتسکیو حکومت مشروطه سلطنتی انگلیس را بالاترین و بهترین نوع حکومت ها می‌دانست. ولتر نیز حکومتی که در رأس‌ش یک شاه قانونی‌شده قرار داشت تمایل نشان می‌داد. شعار بنیادین روشنفکران عصر انقلاب فرانسه این بود: همه چیز برای ملت و هیچ چیز توسط ملت. از نظر روشنفکران انقلاب فرانسه متقاعد کردن و به راه آوردن یک حاکم مستبد بهتر از متقاعد کردن یک ملت جاهل بود و حصول نتیجه به وسیله این حاکم مستبد سریع‌تر بدست می‌آمد. حتی نظریه‌‌ی قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو و بعدها نظریه‌ی «لویاتان» توماس هابز نیز ریشه در همین امر دارد.

حاصل عملکرد جریان منورالفکری در فرانسه روی کار آمدن پادشاهی مطلقه و استبدادی ناپلئون بود. این روشنفکران فرانسوی بودند که زمینه‌ساز «بناپارتیسم» شدند. و حاصل عملکرد جریان منورالفکری در ایران نیز حکومت دیکتاتوری رضاخان شد. «پهلویسم» را منورالفکرها در ایران نهادینه کردند. منورالفکرها همواره خواهان دولتی مقتدر با مشتی آهنین بودند. ایجاد دیکتاتوری منور همیشه شعار مشروطه‌خواهان غرب‌گرا بود که از چند سال قبل از کودتا در روزنامه‌ها و مجلات وابسته به خود آن را رواج می‌دادند. این گروه از منورالفکرها عمدتا در به ثمر رسیدن و دوام حکومت رضاخان به او کمک کردند و تلاش

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید