پایان نامه در مورد اسلامي، اسلام، دين، گرايش، خشونت

سياست بين الملل، قرارگرفته­اند.

مقاله مونيکاتافت، دين ر ابه عنوان نظام باورها و رويه­هاي عملي تعريف مي ­کند که شامل اکثر عناصر ذيل مي­شود: اعتقاد به خداوند­متعال، مناجات، واقعيت هاي فراطبيعي مانند بهشت و جهنم، تمايز بين حوزه معنوي و دنيوي،[30] نگرش به جهان و رابطه انسان با آن، برنامه­اي براي هدايت و جامعه­اي دنيوي که بواسطه پيوستگي به اين عناصر محدوده آن مشخص شده است. امروزه، نفوذ سياسي دين در هر منطقه جهان و بطور واقعي در داخل هر سنت مذهبي افزايش يافته است و بر جنبش­هاي دموکراتيک، تروريسم، توافقات صلح، جنگ هاي داخلي، ابتکارات آشتي جويانه[31]، برنامه­هاي توسعه اقتصادي، تحول رژيم هاي داخلي و قوانين ارتقاء دهنده اهداف فرهنگي، تأثير مي­گذارد. دين امکان ديگري از رستگاري بشر را بسط و توسعه مي­دهد و کمتر به سرزمين خاصي پيوند داده مي­شود. بازخيزش جهاني دين، روندي عملي همراه با پيامدهاي مهم سياسي است که مي­تواند به روش­هاي مختلفي مشاهده شود. نخست اين که تعداد افرادي که مذهبي تر يا در مذهبي جديد تولدي دوباره يافته­اند در سه دهه­ي گذشته همواره در حال افزايش بوده اند، به گونه­اي که اين روند هيچ نشانه­اي از رکود ياتوقف را نشان نمي­دهد ( جک اسنايدر ، 1392: 13 و 45 و 46 و 182 و 183). فردهاليدي بين اسلام و اسلام تفاوت قايل است؛ از يک سو اسلام به عنوان يک دين با عقايد خاص درباره سرنوشت اخلاق و معنا در کل مسايل فوق­طبيعي و از سوي ديگر اسلام به عنوان يک نظام اجتماعي و سياسي. هر چند کساني مانند اسپوزيتو اسلام را يک سکه دو رو از دين و دولت مي­بينند. ماکس وبر نخستين فردي بود که تفاوت بين دو نوع دين را تشخيص داد:­ دين کليسايي و دين فرقه اي.­ از نظر او تفاوت اين دو دين در جهت­گيريشان نسبت به نظم اجتماعي مستقراست؛ به نوعي که دين کليسايي از نظم مستقر دفاع مي­کند و تبديل به بخشي از اين نظم مي­شود. دين کليسايي از نظر او به طبقات بالا و تحولات آنها وابستگي کامل داشته و کليسا بر فرد تقدم دارد. از نظر وبر دين فرقه­اي در جهت عکس عمل مي­کند، زيرا هم با دولت و جامعه مستقر مخالف است و هم از پايين به بالا عمل کرده و داوطلبانه و وابسته به افراد است. دين فرقه­اي در بحث از عقلانيت چه در سطح نهادهاي اجتماعي و چه در سطح­آگاهي، جرياني عقلانيت گريز است. در بهره­گيري از ايدئولوژي هم از ايدئولوژي پالايشي بهره مي­گيردکه گيدنز آن را به عنوان نوعي تنش عاطفي با جهت­گيري به سوي نيروهاي اهريمني، تعريف مي­نمايد. استفاده از خشونت هم به خشونت فرقه­اي گرايش دارد، نوعي از خشونت که در آن در عين سازمان يافتگي بدون محدوديت و بدون تفکيک عليه هر نوع مخالفي در هر زماني بکار گرفته مي­شود. اوليوتي از سه جريان اسلام سنتي، نوگرايان اسلامي و بنيادگرايان اسلامي اسم مي­برد. او اين سه جريان را جريان­هاي جاري در ميان جوامع اسلامي مي­داند. هر چند به لحاظ زماني مي­توان از سلطه يکي از آنها را به عنوان گفتمان حاکم اسم برد. در عين حال مي­توان به جرياني تاريخي به نام پان­اسلاميسم هم اشاره کرد که در يک دوره تاريخي (1918-1878) مسلط بوده است. ما جريان سنتي و نوگرا را به صورت کلي بررسي کرده و آنها را به جريان هاي دروني تقسيم نکرده ايم، امابه سبب اهميت جريان بنيادگرايي در دوران اخير به تقسيم بندي دروني در اين باب دست زده ايم. بنيادگرايي را به سه شاخه سلفي، اخواني و شيعي تقسيم کرده و در عين حال هر سه گرايش را به دو جزء محافظه کار يا معتدل و راديکال خرد کرده ايم. سعي کرده ايم بازه زماني سلطه هر يک از اين جريان­ها و گرايش آنهاب ه عقل، ايدئولوژي و خشونت را بيان کرده و بر اين مبنا آنها را در يکي از تقسيم بندي­هاي مطرح شده قرار دهيم.

 

2-11-1- جريان سنت گراي ديني ياارتدکسي:

دربحث از دوران سنت­گرايي در تاريخ اسلام و تسلط اين جريان به امورفکري و اجتماعي مسلمانان بايد بين دو گرايش اهل سنت و اهل تشيع تفکيک قايل شد. معيار اين جدايي بحث بر سرجانشيني پيامبر و در عين حال زمان اتمام دوران تشريع مي­باشد ( قوام و بهرامي، 1391:­31 و 32  و 33 و 34 و 38). پس از رحلت پيامبراسلام (ص)، مناقشات سياسي براي تعيين جانشين ايشا­ن آغاز شد. سقيفه، عرصه اولين استدلالات سياسي و صحنه رويارويي اتفاقات مختلف در درون جامعه اسلامي بود (قادري، 9:1388 ). اهل سنت دوران تشريع ر امختص زمان پيامبر و خلفاي راشدين مي­دانست، در حالي که اهل تشيع اين دوران را تا زمان امامان حاضر بسط مي­داد. همين عامل سبب شد که پس از اتمام دوران خلافت، يعني در سال 661م ائمه اربعه اهل سنت يکي پس از ديگري پا به عرصه اجتهاد و فقاهت نهند. اين تحولات در يک عرصه زمان300 ساله ادامه داشت، به نوعي که بعد از اين زمان ما با يک دوران تقليد در ميان اهل سنت مواجهيم، دوراني که مي­توان آن را آغاز دوران سنت گرايي در ميان اهل سنت دانست. آدونيس سنت را به دو جزء ثابت و متحول تقسيم مي­کند و ثابت را همان جريان مبتني بر وحي مي­داندکه ثابت و لايتغير است و محاط در عواملي چون الهيات سياسي و وابستگي­هاي قبيله اي است که ضد تحدث و تغييراست. سنت گرايان درست معادل چيزي هستند که وبر آن را دين کليسايي تعريف مي­کند. سنت گرايان، همان مناديان ثابت قدم فرقه­هاي مذهبي­اسلامي هستند که تفاسير متداول فقهي از اسلام را بيان کرده و به نظرتاريخي اسلام و مذاهب آن و عرف­هاي متداول گذشته­اش احترام خاصي مي­گذارند.

محمدآرکون بيان مي­داردکه اينان هدفشان نه اصلاح جهان بلکه هدايت و آماده­سازي انسان براي آخرت است و تفاسيرشان از قرآن و سنت در راستايي­است که اطاعت توده­ها را الزامي و نظم اجتماعي را حفظ نمايند ( قوام و بهرامي ،1391:­38 و 39). سنت­گرايي، رهيافتي انتقادآميز به مدرنيسم است، هم­چنين جريان عميق فکري است که بر اساس بنيادهاي سنت ازلي و حقايق مابعدالطبيعي، مدعياتش را مطرح مي­کند (عباس تبار،1381:­2 و 3). آنان سعي خواهد داشت تعاريف خود از آزادي، دموکراسي، حقوق­بشر، قانون مدني و فقهي و غيره را رفته رفته بر جنبش تحميل نمايد اما در اين ميان سعي خواهد کرد تا با حرکتي بطئي و آرام اين کار را انجام داده و خود را با چالش­هاي اساسي روبرو ننمايد اين جريان مي­داند که هدف اوليه بايد سوار شدن بر موج افکار عمومي باشد پس از آن مي­تواند به راحتي افکار خود را ساختار نيافته تلقين نمايد. اما اين جريان به يک ديپلماسي معتدل و آرام براي رسيدن به قله افکار عمومي نيازمند است (بهرامي، 1390: 1). در باره­ي گرايش به عقلانيت بايد گفت، عقل­گريزي به طورنسبي ويژگي بارز آنها­است. در باب استفاده از خشونت و تفسيرشان از آن مي­توان آنها را داراي خشونت ايدئولوژيک دانست. در قالب مفهوم جهاد مي­توان آنها از خشونت پي برد. آنها جهاد را به دو مقوله اکبر (جهاد با نفس) و اصغر (جهاد کفار) تقسيم کرده و جهاد با نفس را مهم­ترمي­دانند. در عين حال آنها جهاد اصغر را جهادي تدافعي تعريف مي­نمايند و البته جهاد تهاجمي را هم رد نمي­کنند و آن راجهادي ابتدايي تعريف مي­کنند. در استفاده از ايدئولوژي هم آنان در تطبيق با تقسيم­بندي گيدنز از نوعي ايدئولوژي اخلاقي استفاده مي­نمايند؛ هر چند از تمسک به ساير ايدئولوژي­هاهم ابايي­ندارند.

 

2- 11-2- جريان نوگراياليبرال اسلامي:

چالرزکرزمن شروع جريان اصلاح طلبي مذهبي را به قرن 18 و جنبش شاه ولي الله (1706-62) نسبت مي­دهد. اسپوزيتوهم شروع اين جريان را در دوران پس از شکست عثماني و نهادينه شدن آن را بعد از جنگ جهاني دوم مي­داند. مي­توان ريشه هاي فکري اين جريان را در افکار و آراء کساني چون احمدخان هندي، سيدجمال­الدين اسدآبادي، عبده، کواکبي، علي­عبدالرزاق و حتي ملکم خان ايراني جست. اين متفکران دچار فناتيزم مذهبي نبوده و در پي­آن بودند که ساختارهايي ايجاد کنند که در بطن­فرهنگ مدرن به جاي اسلامي­عمل­نمايند. اسپوزيتو بيان مي­دارد که آنها به دنبال ايجاد يک نظام سياسي اسلامي نيستند، بلکه تغييرجهت سياست اسلامي بر مبناي اهداف خود، يعني انطباق اسلام با مدرنيته را مد نظر دارند و هر چند مانند بنيادگرايان با نصوص ديني سروکار دارند، اما به جاي لفظ، به نوعي نظريه هرمونتيکي در تبيين نصوص اعتقاد داشته و هدفشان افزايش اعتبار قرآن و کاهش اعتبارحديث است (بهرامي ،1390: 42 و 43). نوگرايان در پي­اصلاح اسلام و تطبيق آن با دوره­ي معاصر هستند (دکمجيان ،1390:­53). جريان­هايي که شکل­گيريشان از يک تحول و تکامل فکري در ميان تفکر نوگراي اسلامي خبر مي­دهد. اين دو جريان عبارتنند از نوگرايان ليبرال­اسلامي و بنيادگرايان معتدل. پس از جنگ اول و به­ويژه جنگ دوم جهاني ما با ظهور جريان­ هاي نويني در دنياي اسلام مواجه بوديم. اين­جريان­ها در آن زمان افکارنوين و بديعي را در باب اسلام و سياست مطرح ساختند و ريشه­هاي نوگرايي اسلامي را بارور کردند، اما تکامل­خطي اين جريان در دهه­هاي70 به بعد به نوعي نوگرايي ليبرال سوق پيداکرد که تفاوت­هاي دهه­هاي20 تا 60 دارد. بنيادگرايي معتدل گرايش به ايجاد حکومت­اسلامي و اجراي قواعد آن دارند؛ واژه­هايي چون دموکراسي و آزادي را از غرب وام گرفته و در بطن فرهنگ اسلامي پردازش مي­نمايند و معاني نويني با توجه به تفسيرشان از اسلام، به نام دموکراسي اسلامي و آزادي اسلامي ارايه مي­کنند. در مقابل، نوگراهاي ليبرال به قول اسپوزيتو به دنبال ايجاد يک نظام سياسي اسلامي نيستند بلکه تغيير جهت سياست اسلامي بر مبناي اهداف خود، يعني انطباق اسلام با مدرنيته را مد نظر دارند و شرکت در سياست را به عنوان يک بازيگر در بازي دموکراسي کثرت­گرامي­پذيرند. از نظر گرايش عقلي آنها هم در سطح نهادهاي اجتماعي و هم در سطح آگاهي به طور نسبي عقل­گراهستند. در زمينه تمسک به خشونت به نوعي خشونت واکنشي گرايش دارند. از حيث گرايش به ايدئولوژي، اين جريان هر چند مدعي دوري گزيدن از اين­نسبت است، اما در درجه­اي متعارف از نوعي ايدئولوژي همبستگي- جانبدارانه استفاده مي­کند. اين ايدئولوژي همبستگي به قدرت ايدئولوژي براي ايجاد پيوند در يک­گروه يا طبقه اشاره دارد.

 

2-11-3- جريان بنيادگرايي اسلامي:

تعابير متفاوتي از اين گفتمان به قول بابي سعيد ارايه شده است. شايد يک نوع تقسيم بندي داخلي در درون اين جريان بتواند مفاهيم متعارض درباره تشريح اين جريان را به يک نقطه توافق برساند.  بنيادگرايي رانمي­توان گفتمان خلع­الساعه دانست که در زمان جديد ايجاد شده باشد، بلکه بايد ريشه­هاي فکري آن را در تفکر اسلاف جستجو کرد؛ در عين حال قضاوت ارزشي در باره آن عملي نادرست است زيرا در ميان بنيادگرايان هم جريان­هاي معتدل ديده مي­شوند و هم­جريان هاي خشن و راديکال. اينان براي دستيابي به قدرت سياسي از شيوه­هاي ناب اسلامي استفاده مي­کنند. آنها هر چند به دنبال دموکراسي­سازي هستند، اما دموکراسي را از تعريف غربي آن

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید