مقاله علوم سیاسی در مورد بنيادگرايي، اسلام، سياسي، اسلامي، ديني

منفک دانسته و در کنار آن احياگري اسلامي و بازگشت به گذشته را در نظر دارند. هرايردکمجيان آن را در واکنش به شکست ناسيوناليسم سکولار در جهان اسلام تعريف کرده و از اصطلاحاتي چون احياگري­اسلامي، اصلاح طلبي­ديني، نوزايي و بنيادگرايي براي توصيف آن استفاده مي­کند. از نظر او بنيادگرايي در جستجوي بنيادها و اصول­ايمان اسلامي بوده و سکولاريسم را انحرافي از اصل و قاعده داشته و بازگشت به جامعه نخستين زمان پيامبر و خلفاي راشدين را­مطرح مي­کند.­ دکمجيان چهار عامل ارزش­هاي سکولارغربي، ­صهيونيسم، استعمار قرون 19 و 20 و معيارهاي دوگانه غرب را به عنوان عوامل ظهور بنيادگرايي به لحاظ فکري مطرح مي­کند. ساموئل هانتينگتون و برناردلوئيس آن را تحت عناويني چون راديکاليسم، بنيادگرايي و سنت­گرايي مي­شناسد و ويژگي­هايي چون بازگشت­گرايي، لفظ­گرايي، ضديت با تفسير، شريعت­گرايي، تقليدگرايي­ديني، مطلق­گرايي و اسلاميزه کردن همه وجوه تمدن را به آن نسبت مي­دهند. در عين حال کساني چون هانتينگتون و آلبراحمدآن را پديده­اي خودجوش مي­دانند. نيکي­کدي و اليويه­روآ بنيادگرايي را مفهومي از سنت گرايي، ملي­گرايي مذهبي و قبيله مي­داند. برخي ديگر چون نزيه ايوبي از مفهوم اسلام گرايي سياسي استفاده مي­کنند و کساني مانند ريچارد فراي بين تعصب گرايي و بنيادگرايي تفکيک قايل شده و در کنار بابي سعيد با­ارايه مفهوم اسلام­گرايي نگرش مثبتي به اين جريان داشته و آن را جرياني مي­دانندکه آينده سياسي خود را در اسلام مي­بينند و اسلام براي آنها فراتر از هويتي مذهبي تبديل به هويتي سياسي شده است. وينچنز و اوليوتي معتقد به وجود انواع بنيادگرايان است و آنها را در يک طيف قرار­نمي دهد. او اين جريان را به دو دسته سلفي­ها و وهابي­ها و اخواني­هاتقسيم مي­کند و در عين حال جريان سلفي- وهابي را هم به دو دسته محافظه کاران و راديکال­ها تقسيم مي­نمايد. به اين تقسيم بندي مي­توان تقسيم بندي­هاي ديگري را هم افزود. بر اين اساس سلفي­هاي محافظه کار را مي­توان به سه دسته سلفي اصلي، معتدل و طرفدار آلباني تقسيم کرد و سلفيه سياسي جهادي را به عنوان سلفيه راديکال شناخت و در ادامه اخوان المسلمين را هم به دوطيف ميانه رو و راديکال دسته بندي کرد که طيف راديکال شباهت زيادي به سلفي­هاي راديکال داشته، هر چند خشونت و کاربرد آن عليه گروههاي هدف با يکديگر تفاوت دارند. در حال حاضر اين دو گرايش با هم ادغام شده اند. شاخه­ي سومي را هم مي­توان به تفکر بنيادگرايي افزود و آن بنيادگرايي شيعي است که خود به دو گرايش معتدل و راديکال تقسيم مي­شود (بهرامي ،1390: 44 و 45 و 46 و 47 و 48 و 49).

 

2-12- بنيادگرايي، خاستگاه و رشد:

2-12-1- بنيادگرايي چيست؟[32]

کلمه­ي بنيادگرايي برگرفته از کلمه­ي لاتيني[33]به معناي شالوده و اساس است. (عزيزخاني ،1388: 105) معادل اين واژه در زبان عربي «الاصوليه» است (خسروي ،1385:­121). بنيادگرايي ديني به دين معين و مشخصي محدود نمي­شود و از لحاظ جغرافيايي بسيار پراکنده است و همچنين از لحاظ پيروان نيز تنوع محسوسي دارد (شفيعي ،1390:­147). اين واژه براي نخستين بار در مباحثاتي در درون مذهب پروتستان امريکايي، در اوايل قرن بيستم به کار رفت. بنيادگرايي، جنبشي مذهبي است که بازگشت به اصول و بنيادها را مفروض­گرفته و عمدتاًً خواستار عبور از مدرنيسم و بازگشت به سنت هاست. تأکيد بر جامعيت دين، مخالفت با سکولاريسم و تأکيد بر خشونت جهت پيشبرد اهداف، ازويژگي­هاي اصلي جريان­هاي بنيادگرا است (عزيزخاني ،1388: 105). بنيادگرايي يک پديده­ي سياسي و ايدئولوژيکي است که به عنوان يک حرکت کاملاً مخالف با ايدئولوژي سکولار مطرح مي­گردد. هم چنين بنيادگرايي در حقيقت به عنوان نقطه­ي متضاد اصلاحات مدرن اسلامي در برخي نواحي مسلمان نشين به جامعه معرفي شد و مبناي حضور ايدئولوژي بنيادگرايي در جهان را بنابر اظهار متوليان آن، درخواست جامعه­ي مسلمين براي بازگشت به اسلام اوليه که همان اسلامي که مبناي قرآن دارد مي­باشد (يوسف ام شوبري،1:2015). بين سال­هاي1910 و 1915، پروتستان­هاي کليساي انجيلي يک رشته جزوات را تحت عنوان مباني منتشر کردند و طي آن به تاييد خطاناپذيري يا حقيقت نص کتاب مقدس در برابر تفسيرهاي جديد از مسيحيت، پرداختند. با اين حال، واژه ي بنيادگرايي در کاربرد معاصرآن، مرتبط با تمامي اديان بزرگ جهان است- اسلام، يهود، هندوييسم، آيين سيک و آيين بودا و نيز مسيحيت- و به عنوان نوعي حرکت يا طرح ديني- سياسي به شمارمي­آيد، نه يک ادعاي محض حقيقت نص متون کتاب هاي مقدس (هر چند که اين معنا نيز به صورت يک ويژگي برخي شکل­هاي بنيادگرايي باقي مي­ماند). واژه ي بنيادگرايي يک واژه بحث برانگيز است. از نگاه عده زيادي، اين واژه به معناي سرکوب و عدم­تساهل بوده و دشمن ارزش­هاي ليبراليستي و آزادي شخصي­است.

با فروپاشي کمونيسم، ديدگاه مزبور تقويت شد و بسياري از افراد را در غرب پيشرفته­ترغيب کرد تا باور کنند که بنيادگرايي ديني، و به ويژه بنيادگرايي اسلامي، جايگزين مارکسيسم به عنوان خطر اصلي براي نظم جهان شده است. لذا پايان يافتن جنگ سرد موجب يک برخورد تمدن­ها در سطح جهاني شد. چون بنيادگرايي را تداعي کننده­ي نرمش ناپذيري، جزم انديشي و اقتدارگرايي دانسته­اند، لذا بسياري از آن کساني که به عنوان بنيادگرا طبقه بندي شده­اند، اين واژه را به لحاظ مفهوم ساده انگارانه يا تحقيرآميز آن، مردود مي­شمارند. اما بر خلاف واژگان جايگزين آن، مانند سنت گرايي، محافظه کاري، درست آييني و احياگري، واژه بنيادگرايي از اين امتياز برخوردار است که بيانگر ماهيت مشخص پديده سياسي است (اندروهي وود، 1383: 495 و 496). عموماً بنيادگرا به آن دسته از افراد يا گروه­ها اطلاق مي­شود که براي تحميل عقايد، باورها و ارزشهاي اخلاقي خود به ديگران، دست­ به دامان خشونت مي­شوند. در فرهنگ لغات سياسي آکسفورد، از بنيادگرايي اسلامي براي توصيف­ هر حرکتي که خواهان اجراي کامل و بي­چون و چراي­آموزه هاي­قرآن و شريعت باشد، استفاده شده است (غفوري، داوند، 1393: 94). هيوود نيز بنيادگرايي ديني را پاسخ جوامعي مي­داند که عميقاً دچار گرفتاري هستند، به ويژه آن جوامعي که دستخوش يک بحران هويت واقعي يا تصوري، شده اند و حال به دنبال شکل خاصي از سياست هويت بر مي­آيند. در اين گونه تحليل، اسلام گرايي «بخشي از يک پديده بزرگتر» يعني رشد بنيادگرايي ديني در جهان، در نظر گرفته مي­شود، چنانکه تيبي مي­گويد: بنيادگرايي، از هر نوع آن، بخشي از يک پديده جهاني است. اسپوزيتو و وال نيز پذيرش اهميت مسايل و مشکلات خاص کشورهاي اسلامي معتقدند اسلام گرايي صرفاً واکنشي در برابر مشکلات اقتصادي-اجتماعي نيست، بلکه پديده­اي سياسي، ديني و به خصوص هويت جويانه است (نبوي ، 1392: 7 ). فضيل ابوالنصر معتقد است که بنيادگرايي دعوت به نوگرايي مي­کند و گرفتن ابزار و دانش و علم را به معناي غرب­گرايي نمي­داند و خود را وام دار تمدن و فرهنگ غرب نمي­انگارد. بنابراين بنيادگرايي با اين که با نوگرايي موافق است اما غرب گرايي را مردود مي­شمارد. شيرين­هانتر بنيادگرايي را به معناي به کارگرفتن قوانين به گونه اي اصلي و ناب مي­داند و معتقد است آن چه بنيادگرايي اسلامي را متمايز مي­سازد و مايه تهديد آميز بودن آن مي­شود برداشت­هاي يکسره سياسي و ايدئولوژي آن است. هرايردکمجيان معتقد است بنيادگرايي اسلامي در تجلي معاصرش، ارايه دهنده وحي، سنت و رويه­اي است که به پيامبر بازمي­گردد، بر اساس تعبير گزينشي دوره­هاي تاريخي اسلامي است. بابي سعيد مي­نويسد: بنيادگراهاي اسلامي کساني هستند که براي تفکر در باره سرنوشت­هاي سياسي خويش از تعابير، اسلامي استفاده مي­کنند و آينده سياسي خود را در اسلام مي­بينند. حميد احمدي معتقد است؛ منظور از بنيادگرايي ديني اشاره به گروه­هايي است که بنا به دلايلي با فرآيندهاي حاکم بر شرايط روز مخالفت مي­کنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي ديني خود نوعي جامعه­اي ايده­آل ذهني ترسيم مي­کنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه­ي ايده آل به نقد مي کشند. بنابراين بنيادگرايي نگاه حسرت گونه اي ازشرايط مدرن به شرايط اوليه و بيشين است، بنيادگرايان قصد زنده کردن بنيادهاي غيرقابل نقد و مقدس را در روزگار مدرن دارند (آقايي، دبيري ، 1393: 4 و 5). بنيادگرايي مذهبي از سه اصل اساسي برخوردار است که بر آمده از متافيزيک بنيادگرايي است: 1- حاکميت فرازميني؛ 2- دين بهترين و تنها راه حل اداره جامعه؛ 3 – عدم تمايز بين حوزه عمومي و خصوصي براي اجراي دستورات شريعت؛ بي­ترديد، اين اصول ناشي از اعتقادي است که زمان حال را منحط تر از گذشته مي­داند و اصالت را در گذشته آرماني شده و زيست سنتي جستجو مي­کندکه به تعبير «سيدقطب» با سرير آوردن جاهليت مدرن، به محاق فراموشي رفته است. «بنيادگرايان مي­کوشند آنچه را در گذشته تاريخي­شان ارزشمند بوده، احياء کنند تا با وجودنامطلوب عصر جديد مقابله کنند» (اميدي، زارع، ، 1393: 113). بات يه اور تاريخدان، اسلام گرايي را به معناي بازگشت به اصل و ذات دين که همان خشونت،  شمشير، جهاد و شهادت است معرفي مي­کند. برناردلوئيس با الهام از رويکرد ذات­گرا، البته با ديد منفي اسلام­گرايي موجود را به ذات و گوهر دين اسلام نسبت مي­دهد. ريچارد هرايرد کمجيان از جمله متفکراني است که جهان اسلام را از منظربحران هاي مختلفي همانند هويت، مشارکت، مشروعيت و غيره مورد بررسي­هاي موشکافانه تاريخي قرار داده است. وي يک رابطه علّي و دوراني ميان بحران در جهان اسلام و خيزش جنبش­هاي بنيادگرايانه ترسيم مي­کند. او معتقد است که به لحاظ تاريخي هر زماني که دنياي اسلام بحراني به وجود آمده است حتمأ در واکنش به جنبشي شکل گرفته است. او اين مساله را بدين­گونه شرح مي­دهد: «يک الگوي تجربي تاريخي در اين مورد، رابطه علت و معلولي ميان بحران­هاي اجتماعي و ظهور جنبش­هاي مذهبي انقلابي و يا تجديد حيات طلبانه است که خواستار از بين بردن نظم موجود و ساختن جامعه­اي نوين بر پايه ايدئولوژيک ويژه خود هستند. در نتيجه، ايدئولوژي اين جنبش­ها هم جامعه و هم غير قابل انعطاف و منعکس کننده­ي پاسخ ها و عکس­العمل­هاي رهبران فرهمند در قبال شرايط بحراني است. بنابراين صرفاً تصادفي نيست که جنبش­هاي بنيادگرايانه داراي زمينه­هاي سياسي – فرهنگي مختلف، هنگامي توان قدرت معنوي، اجتماعي و سياسي را به دست آورده اند که دو شرط ملازم يکديگر، در جامعه به وجود آمده باشد؛ اول وجود يک رهبر فرهمند و دوم جامعه­اي که عميقاً دچار آشفتگي باشد. جنبش­هاي اسلام گرايانه گذشته با اين پديده مواجه بوده اند و جنبش­هاي کنوني نيز از اين امر مستثني نيستند. دکمجيان بحران هايي که جهان اسلام به­آن­دچارمي­باشد را شامل ­بحران­هايي­نظير: بحران ­هويت، بحران مشروعيت، فشار و سرکوب، تضاد طبقاتي، ضعف

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید