Menu

مقاله رشته علوم سیاسی درباره تاريخ، تاريخي، جامعه­شناسي، وقايع، اسلامي

0 Comment

اين است که در مورد طبيعت آدمي و اجتماع (روان­شناسي­تاريخي و جامعه­شناسي تاريخي) کاري نکرده اند. اين نظر ابن خلدون را به تدوين علم جديد عمران رهنمون کرد. هدف علم عمران، از سويي تحقيق در باب ماهيت و اسباب و علل اجتماع انساني است که جنبه هاي باطني و وقايع ظاهري تاريخ را آشکارمي­سازد، و از سويي ديگر ارزيابي و داوري در مورد وقايع تاريخي است. تاريخ و علم عمران دوجنبه ازيک واقعيت واحد را بررسي مي­کنند.

تاريخ حوادث ظاهري را بيان مي­کند و حال آن که علم عمران، طبيعت و اسباب و علل همان حوادث را بازمي­نمايد (فخرايي و سلطاني، 25:1383).

از نظر ابن خلدون، جامعه­شناسي تاريخ، همان علم تحولات جامعه است. وي همه­ي عوامل و  عناصر سازنده جامعه را در تدوين کتب جامعه­شناسي تاريخ ملحوظ داشت؛ که عبارتند از جغرافياي محيطي، مانند: آب وهوا، کوه ودريا، خاک داير و باير، منابع تحت الارضي و سطح الارضي، مثل معادن و رودخانه­ها، چشمه­سارها، کاريزما، از يک طرف و از طرف ديگر، فرهنگ ملي و مذهبي، سياست و حکومت ، ابزارها و وسايل و صنايع، گروه­ها و طبقات اجتماعي، کشاورزي و دامداري، هنرها و کارهاي دستي، علم و فلسفه، تعليم و تربيت ، ميزان و مقدار سواد جامعه و…همان­گونه که ابن خلدون تشخيص داده و جامعه­شناسان سده بيستم اکنون به آن رسيده­اند، جامعه­شناسي تاريخ لزوماٌ بايد توصيفي و تحليلي باشد؛ يعني چرايي و چگونگي پيدايش، گسترش وتحول اوضاع و احوال جامعه را بايد بدست دهد (آزادگان، 88:1380 و 89). او از متقدم­ترين منتقدان تاريخ­نگاري سنتي است. جامعه­شناسي تاريخي وي با انتقاد از مورخان سنتي شروع مي­شود. به نظر او مورخان جز مشتي مقلد کند ذهن و کم خرد بيش نبوده اند که عيناً روش مورخان پيش از خود را تقليد کرده و آن را سرمشق خويش ساخته اند و به کلي از تحولاتي که در روزگار پديدآورده و تغييراتي که به سبب عادت  و رسوم ملت­ها و نسل­ها روي داده اند، غفلت ورزيده اند (کافي، 9:1393). ابن خلدون به جاي تاًکيد بر وقايع و فقط نقل اخبار، بر يافتن سرشت وقايع­تاريخي، علت وقوع آن و تأثيرات آن بر حوادث ديگر تأکيد مي­شود. علم­عمران، مقدمه­ي فهم صحيح تاريخ است و بدون آن انسان از تشخيص اخبار درست از اخبار نادرست باز مي­ماند. علم عمران که تاريخ نقلي را به تاريخ­تحليلي و سنجيده ارتقاء مي­دهد، انسان را از طبايع حوادث، کيفيات آن­ها و مقتضيات جهان­هستي آگاه مي­کند و بدين­سان او را در بازشناختن راست از دروغ ياري خواهد کرد.

او در بيان معناي باطن علم تاريخ يا علم­العمران، آن را علمي مي­داند که در باره­ي کيفيات وقايع و موجبات و علل حقيقي آن­ها بحث مي­کند و به همين سبب، از نظر او تاريخ از حکمت سرچشمه مي­گيرد و سزاست که ازدانش­هاي آن شمرده شود (صبوريان، 1391: 22 و 24 و 30).

 

2-9-2- سيدجمال الدين­اسدآبادي:

بدون ترديد يکي سلسله جنبان نهضت هاي اصلاحي صدساله­ي اخير، سيدجمال­الدين اسدآبادي معروف به افغاني­است. او بود که بيداري سازي را در کشورهاي اسلامي آغازکرد، دردهاي اجتماعي مسلمين را با واقع بيني خاصي بازگونمود، راه اصلاح و چاره جويي را نشان داد (مطهري، 1392: 17).

يکي ازکساني که مي­توان براي تدوين يک نظريه اجتماعي در باب تحولات تاريخي به بررسي انديشه او پرداخت، سيدجمال­الدين اسدآبادي­است که بدون ترديد بر متفکران پس از خود تاثيربسزا داشته است. نظريه­پردازي در باب انحطاط يکي ازموضوع­هاي اساسي در بررسي­هاي جامعه­شناسي تاريخي جوامع اسلامي است. از آن جا که سيدجمال مسئله­ي انحطاط جوامع اسلامي و راه­هاي برون رفت ازآن را، با اهميت تلقي مي­کرد، متفکري تکامل گرا است. سيدجمال در نظريه­ي انحطاط از يک طرف واقع­گرا است، چون سعي مي­کند پديده ها را به صورت بيروني و عيني بررسي کند و از طرف ديگر، به دنبال تيپ ايده­آلي است که از چارچوب واقعيت­هاکنار رفته و به مفاهيم پرداخته، مفاهيم عامي که از واقعيت­هاي تاريخي استنتاج کرده و بعد آنها را به محک تجربه­ي تاريخي زده است و نمونه­هاي متعددي چه از نظر تاريخ ديگر کشورها براي آن ذکرمي­کند. روش­سيدجمال را مي­توان به نوعي­روش­تجربي تلقي کرد. وي از مشاهده نابساماني­هاي اجتماعي­جوامع اسلامي، درصدد رسيدن به يک واقعيت مطلوب در آنهاست. از اين رو، راهکارهايي براي خلاصي از وضعيت موجود و رسيدن به وضعيت مطلوب ارايه مي­دهد. نظريه­ي انحطاط وي به معناي واقعي کلمه نظريه­اي درباب جامعه­شناسي تاريخي است، چرا که در صدد است با استفاده اطلاعات تاريخي جوامع اسلامي به شناخت وضعيت موجود جوامع اسلامي نايل آيد (کافي، 1393: 344 و 355 و 356).

 

2-9-3- مرتضي مطهري:

تاريخ، مشترک لفظي است و دو معنادارد: درمعناي اول، تاريخ عبارت است از: علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال­انسان­ها در گذشته و معناي دوم عبارت است از: هر وضع و حالت و هر واقعه و حادثه­اي که زمانش منقضي شده و به گذشته تعلق دارد. اين معنا خود بر دو قسم است: تاريخ فردي و تاريخ اجتماعي؛ يعني­حوادث يا مربوط به افرادند يا حوادث مربوط به يک جامعه اند. نوع اول) تاريخ نگاري سنتي و روايي گزارشي از وقايع و حوادث گذشته است، علم تاريخ يعني علم به حوادث و وقايع گذشته زندگي انسان. اين معناي تاريخ تا حدودي در زندگينامه­ها، فتح­نامه ها، شرح حال­افراد، بيان جنگ­ها، شکست ها و اين­گونه مسايل منعکس شده است. تاريخ به اين معنا، يک علم نقلي است؛ تاريخ روايي حوادث و وقايع جزيي و مشخص را براي ما ثبت کرده است. در باب تاريخ روايي چند مطلب شايان گفتن است: اول اين که، گزاره ­هاي علم تاريخ سنتي، قضاياي جزيي و شخصي هستند؛ يعني تاريخ علم به يک سلسله جزئيات و امورشخصي است.

نه علم به کليات و يک سلسله قواعد و ضوابط و روابط، دوم اين که، به لحاظ روشي، تاريخ روايي علمي نقلي است؛ يعني علمي عقلي، برهاني ياتجربي نيست. به دليل اين که تاريخ علم به جزئيات است، قهراًنقلي هم هست، چراکه علمي است که گزاره ­اي آن با نقل ثابت مي شود؛ و سوم اين که، علم تاريخ، علم به بودن حوادث و وقايع است، ولي بودن وقايع در زمان گذشته. نوع دوم تاريخ) تاريخ علمي است. اين معناي علم تاريخ، بودن وقايع و حوادث گذشته را بررسي­مي­کند. علم به قواعد و سنن حاکم بر زندگي­هاي گذشته که از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث و وقايع گذشته به دست مي­آيد. علم تاريخ به معناي اول جزيي و شخصي بود، ولي علم تاريخ به معناي دوم، کلي است؛ يعني مربوط به افراد نمي­شود، بلکه ­ارا بررسي ­ند.

معناي دوم تاريخ مورد نظر استادمطهري، تاريخ علمي است که معادل­جامعه­شناسي تاريخي يا جامعه­شناسي پوياست. هر چند موضوع مورد بررسي در تاريخ علمي مورد نظر ايشان، حوادث و وقايعي است که به گذشته تعلق دارد، امامسايل و قواعدي که استنباط مي­کنداختصاص به گذشته ندارد و قابل تعميم به حال و آينده است. اين جهت، تاريخ را بسيار سودمند مي­گرداند و آن را به صورت يکي از منابع معرفت انساني در مي­آورد و او را برآينده­اش مسلط مي­نمايد. اگر چه پيش­بيني­آينده و آينده­نگري از مختصات فلسفه نظري تاريخ است، ولي آينده پژوهي از پيامدهاي بسيارخوب جامعه­شناسي تاريخي است.

شايد تعميم مورد نظر وي به آينده همان آينده پژوهي مورد مطالعه در جامعه­شناسي­تاريخي باشد. در اين صورت تعميم به آينده شاهدي است بر اين که منظور وي تاريخ علمي، جامعه شناسي­تاريخي است (کافي، 1393: 357 و 358 و 359 و 360). از نظر استاد مطهري، جامعه به مثابه يک موجود زنده و داراي حقيقت مستقل، داراي دو نوع قانون است؛ قوانين نحوه زيستن و قوانين نحوه تغيير و دگرگوني. ­ايشان از نوع اول به قوانين بودن و از نوع دوم به قوانين شدن تعبيرمي­کند. جامعه به حکم اين که يک موجود زنده است، دو گونه قوانين دارد: قوانين زيستي و قوانين­تکاملي. آنچه به علل پيدايش تمدن­ها و علل انحطاط آن ها و شرايط حيات اجتماعي و قوانين کلي حاکم بر همه جامعه­ها و همه اطوار و تحولات مربوط مي­شود ما آن­ها را قوانين بودن ­ااصطلاح مي­کنيم، و آنچه به علل ارتقاء جامعه­ها از دوره­اي و از نظامي به نظامي ديگر مربوط مي­شود ما آن­ها را قوانين شدن جامعه­ها اصطلاح مي­کنيم. به تبع اين دونوع قانون ايشان دو نوع علم مرتبط با شناخت جامعه را مطرح نموده است؛ که از آن به تاريخ­علمي و فلسفه تاريخ ياد مي­کند.

تاريخ علمي به معناي علم به بودن يا به دنبال کشف قواعد و سنن حاکم بر شيوه زيستن جوامع در يک مقطع خاص در گذشته است. به نظر استاد تاريخ علمي، جامعه­شناسي جوامع­گذشته است. ولي فلسفه تاريخ از نظر شهيد مطهري علم به قوانين شدن و يا چگونگي تغييرات بنياني جوامع است (جمشيديها و فصيحي، 61:1390 و 62).

 

2-9-4- دکترعلي شريعتي:

شريعتي، بر اساس روش ديالکتيک و تضاد، نگاهي جديد به جامعه­شناسي تاريخي انداخته است. نگاه وي به گذشته کلان است و از نظريه­هاي کلان براي تحليل گذشته استفاده مي­کند. او در طي مطالعات تاريخي خود به نوعي تاريخ ترکيبي نايل­آمد. به نظر وي آنچه در آينده نزديک در باب تاريخ و گذشته ظهورخواهدکرد، گونه­اي مطالعات و تحقيقات جديد ترکيبي است.

اين نوع جديد مطالعات تاريخي ترکيبي، داراي اجزاي گوناگون روايتي و توصيفي، کوشش فردي، تحقيق تجربي نظامند و فلسفه ي­نظري­است (کافي، 1393: 415). جنبش­هاي اسلامي از موضوعات اصلي مورد توجه جامعه شناسي  بويژه جامعه شناسي تاريخي است. در واقع هرجنبش، يک پديده­ي تاريخي که باخصلت جرياني يعني پديده­اي که از يک تاريخ و دوره معين آغاز شده و در مدت يا دوره مشخص و معيني استمرار داشته و در نهايت به پايان رسيده­ يا ادامه دارد. به عبارتي، چنانچه­جنبش هاي اسلامي با ريشه هاي تاريخي به پيدايي،تکوين، دگرگوني، حرکت، استمرار و تطور انديشه­ي سياسي و ياتحول در گروه و جامعه­شناسي در طول زمان مشخص اطلاق گردد،­مطمئناً در چارچوب جامعه­شناسي تاريخي مورد بحث قرار خواهد گرفت؛ زيرا منشاء تکوين و خيزش جنبش­ها، نهضت­ها، بررسي ساخت ها علل و عوامل فروپاشي آن­ها، و تأثير و تأثر عناصر و لايه هاي آن­ها، مناسبات، روابط، فعل و انفعالات دروني و بروني اموراجتماعي ­اشد. جامعه­شناسي جنبش­هاي اسلامي نشان مي­دهد که جنبش ها به عنوان يک پاسخ بوجود آمده در شرايط مختلف­اجتماعي،­اقتصادي و سياسي ناشي از رشد سريع شهرنشيني و جهاني شدن است. با اين حال اين جنبش­ها به عنوان تهديدي براي جهان غرب بوده اند. آنها، ­اغلب به عنوان ضد مدرنيسم يا به عنوان يک محور ايدئولوژيک ماقبل مدرنيسم به عنوان يک تهديد براي سبک زندگي غربي است. جنبش­هاي­اجتماعي از ديدگاه ساختاري کارکردي، به عنوان تلاش جمعي براي بازگرداندن محافظت و يا ايجاد ارزش يا هنجارها به نام يک باور عمومي مطرح مي­باشد.­ جنبش­اجتماعي يک بازيگرجديد بوجودآمده توسط افراد است که درک منافع مشترک و هويت مشترک دارند (کيهان دلي باس، 2009:

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید