Menu

مقاله رشته علوم سیاسی با موضوع شاه، قدرت، دیوان، سیاسی، اشراف

0 Comment

آن وجود دارد.

  • شیوه حکومت بر مردمان[40].
  • می توان گفت آنچه در دوران کنونی و به ویژه بعد از عصر «رنسانس» و «روشنگری» در باب حکومتهای مدرن و نحوه عملکرد و کارآمدی آنان در اندیشه ­های فیلسوفان سیاسی مدرن نظیر «لاک»، « منتسکیو»، «روسو» ، « کانت» و « ولتر» و …نوشته شده است، ریشه در اندیشه های سیاسی یونانیان باستان و به ویژه ارسطو دارد یعنی توجه به ساختار قدرت و نحوه چیدمان ساختارهای اداری – سیاسی زیرا قدرت بدون «نهاد» (Institution) و «ساختار» (Structure) نمی تواند جاری و ساری شده و عملکردی کارآمد داشته باشد.

    به عبارت دقیق تر، «بروکراسی» (Bureaucracy) لازمه طبیعی قدرت است.

    اگر به برخی تعاریف اشاره شود نظیر:

    – قدرت عبارت است از توان و تمایل نفوذ در دیگری

    – ظرفیت تحقق ( اثر گذاری ) بر هدفهای سازمان .

    – نیرویی که اگر بکار گرفته شود بتواند احتمال انجام رفتار خاصی را بالا ببرد و اگر بکار گرفته نشود رفتار به شکل دیگری انجام می شود .

    – امکان تحمیل خواسته یک نفر بر رفتار دیگران

    – توانایی بالقوه شخص در اثرگذاری بر طرز تلقی و یا رفتار فرد یا افراد مورد نظر در جهتی که مورد نظر وی می باشد[41] .

    هر چند هر یک از این تعریف ها بر جنبه خاصی تأکید کرده اند ، ولی در مفهوم دارای شباهتهایی هستند که می توان از ترکیب آنها به تعریفی قابل قبول دست یافت . به این ترتیب می توان قدرت را توانایی بالقوه یک نفر و یا یک گروه برای نفوذ در فرد یا گروه دیگر تعریف کرد .

    به همین خاطر قدرت یک مفهوم رابطه ای است . یعنی مفهوم قدرت همیشه روابط بین اشخاص را بیان می کند . تنها و بدون ارتباط با دیگران ، نمی توان به شخص گفت که با قدرت است . قدرت یک شخص تنها در هنگام برقراری روابط با دیگران فهمیده می شود . اگر شخص بتواند دیگران را به رفتاری در جهتی که خود تعیین کرده سوق دهد در آن حال می توان گفت که با قدرت می باشد.

     

    الف) منابع قدرت :

    منبع قدرت به اين معنا است که در سلسله مراتب اداری سازمان قرار دارد و از سطح سازمانی يا مديريتی که فرد در آن قرار می‌گيرد، نشات می‌گيرد. دو پژوهشگر به نامهای «جان فرچ» و «برت رام روان»، 5 منبع قدرت را شناسايی کرده‌اند. هر يک از آنها در سطحهای متفاوتی قرار دارند و در برخی موارد همه اين 5 منبع می‌توانند در هر سطحی از سازمان وجود داشته باشند[42].

    رابينز این سه منبع را در 2 دسته طبقه‌بندی می‌کند[43]  که اين دو دسته عبارتند از:

    1-.قدرت رسمی: بر اساس پست فرد در سازمان استوار است.

    • قدرت مبتنی بر زور: توانايی تاثير گذاشتن بر رفتار ديگران از طريق تنبيه و مجازات.
    • قدرت مبتنی بر پاداش: توانايی تاثير گذاشتن بر رفتار ديگران از طريق تشويق و پاداش دادن به آنها.
    • قدرت مشروع: اختيار رسمی مدير سازمان برای تاثير گذاشتن بر رفتار زيردستانش به علت مقام و پستی که در سازمان دارد.
    1. قدرت شخصی: قدرتی که از ويژگی‌های منحصر به فرد شخص ايجاد می‌شود و احترام و تحسين ديگران را برای او به همراه دارد.
    • قدرت تخصص: توانايی برای تاثيرگذاری بر رفتار ديگران به علت مزيتی رقابتی، هوش يا دانشی خاص.
    • قدرت مرجع: توانايی تاثير بر رفتار ديگران به علت اين که فرد مذکور از طرف ديگران مورد احترام و علاقه است[44].

    در دسته‌بندی‌های جديد منبع ششمی نيز اضافه گرديده که منبع اطلاعات نام دارد. اطلاعات اغلب توسط افراد در سازمانها مهار می‌شود. اگر شخص «الف» مشخص کند که چه کسی در سازمان چه اطلاعاتی را داشته باشد، به ميزانی که شخص «ب» می‌پندارد که اطلاعات مورد نيازش از طرف «الف» مهار می‌شود، شخص «الف» صاحب قدرت تلقی می‌شود[45].

     

    ب) تعریف سیاست

    • سياست يعني كاربرد قدرت به منظور اعمال نفوذ بر فرآيند تصميم‌گيري براي رسيدن به نتيجه[46].
    • تشخيص و نهايتاً تطبيق دادن علایق رقابتی افراد در سازمانها[47].
    • روند و انجام تصميم‌گيری‌ها برای هر گونه گروه است؛ از قبيل حکومتها و کشورها، نهادهای سازمانی، دانشگاهی، دينی و ديگر نهادها.
    • ارسطو سياست را تضاد منابع و شيوه‌های مذاکره و ائتلاف و نفوذ متقابل افراد در سازمان می‌داند[48].
    • نيروی موجود يا بالقوه برای رسيدن به نتيجه‌های مورد نظر[49].

    در بالا 5 تعريف از واژه سياست ارایه شد. حال يک تعريف نسبتاً جامع را بيان می‌کنيم: «موريس دوورژه» ، هسته اصلی قلمروی سياست را «قدرت» می‌داند. به عقيده «برتراند دوژونل» استاد جامعه‌شناسی سياسی دانشگاه پاريس و از صاحب‌نظران سياسی مشهور، سياست عبارت است از مطالعه قدرت و نفوذ. به نظر او هر کس که ديگری را وادار به انجام عملی کند و يا از انجام عملی باز دارد، اعمال قدرت کرده است. سرانجام نتيجه‌ای که از این تعريف گرفته می‌شود اين است که: «علم سياست عبارت است از بررسی تمام اشکال قدرت در جوامع انسانی»[50]

     

     ج) رابطه قدرت و سياست

    هر کجا که افراد دور هم جمع شوند، گروهی با هدف مشخص تشکيل می‌دهند، حتماً عده‌ای قدرت به دست می‌آورند و به منابع قدرت دست می‌يابند. افراد گروه به دنبال دستيابی به اين منابعند و برای به دست آوردنش تلاش می‌کنند. به محضی که افراد از قدرت خود در عمل استفاده کنند و مجرای اعمال آن را بيابند، در واقع دست به رفتارهای سياسی زده‌اند. آنها می‌آموزند که چگونه از منابع قدرتشان استفاده کنند تا به اهدافشان برسند.

    در این نقطه است که نقش مدیریت سیاسی مشخص می شود.

    «دیوید کوزاک»( David C. Kozak)و« جیمز کیگل» (James M. Keagle )در کتاب « سیاستهای بروکراتیک و  امنیت ملی» (Bureacratic Politics and National Security ) می نویسند: «مدیر باید چگونگی تعریف و تعئین نقش و وظیفه ی خود را بررسی کند. در زمان استفاده از مدافعه ی جمعی، مدیر باید در جایگاه یک مجری قانون باشد، یعنی کسی که به بحث و استدلال ها گوش می دهد، آنها را ارزیابی می کند، مسائل را مطرح و سوالاتی را می پرسد، و در آخر قضاوت می کند که کدام اقدام اتخاذ شود، اقدامی که مدافعان آن را بیان کرده اند یا اقدامی که خود او و مستقل از دیگران پس از شنیدن استدلال ها تعئین می کند.

    چند کار نیز وجود دارد که مدیر نباید آنها را انجام دهد زیرا انجام آنها باعث تضعیف شدن عملکردها و کارائی مدافعه ی جمعی می شود. از این رو، او نباید ترجیحات سیاسی خود را بیان کند، تعریف خاصی از مشکل  یا از وضعیتی که مشاهده می کند ارائه دهد که این کار می تواند گزینه هائی که گروهی از مشاوران بررسی خواهند کرد را محدود کند، و یا آنها را در جهتی که خود ترجیح می دهد سوق دهد[51]».

    به طور کل باید دانست که در عرصه رابطه میان بروکراسی و ساختارهای سیاسی قدرت، دو دیدگاه وجود دارد:« ارزیابی های منفی از سیاست های دیوان سالارانه را کسانی به وجود آورده اند که احساس می کنند باید از طریق نیرومند کردن (تقویت یا قوی کردن) کادر (کارکنان) اجرائی، از رئیس جمهوران و تصمیم گیرندگان بالا رتبه در مقابل خاص نگری دیوان سالارانه محافظت کرد. این مکتب با رئیس جمهموران رایزنی می کند تا بفهمند که دیوان سالاری علایق (منافع) و برنامه کار خود را پیش میبرد نه علایق و برنامه ی کار رئیس جمهوران را.

    بدین ترتیب، رئیس جمهوران باید دقت و توجه خاص داشته باشند تا اطمینان حاصل کنند که علایق و اولویت ها، همان علایق و اولویت هائی است که دنبال می کنند. به بیان دیگر، آنها باید خود را در مقابل سیاست های دیوان سالارانه حفظ کنند. مکتب دوم دید مثبت تری نسبت به سیاست های دیوان سالارانه دارد. این مکتب معتقد است که تصمیم گیری اجرائی می تواند از رقابت، مبارزه و رقابت بین سازمان ها و ادارات سود برد.

    این مکتب نشان می دهد (استدلال می کند) که خارج از این حیطه، پادزهرهائی (راه حل هائی) برای مراقبت های ذهنی، توافقات عجولانه، توافق اجرائی، گروه اندیشی و تصمیم گیری بر اساس اطلاعات ناقص و سودار وجود دارد. به بیان دیگر، سیاست های دیوان سالارانه چون خط مشی های فراوانی را ارائه می دهد، می توانند بطور موثر طیف وسیعی از نظرات (صلاحدیدها)، اطلاعات و داده هائی که بر اساس آنها مجموعه ای از کارها و تصمیات طرح می شوند را در اختیار تصمیم گیرندگان قرار دهند[52]» .

     

     

     

     

    بخش دوم :

    حکومت و تفکیک قوا در آمریکا

     

     

     

    فصل اول: ساختارهای حکومتی در ایالات متحده آمریکا 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    1. درآمدی بر شکل گیری نهادهای دولتی در ایالات متحده آمریکا

    نگاهی به چگونگی استقلال مستعمرات انگلیس در قاره جدید و شکل گیری ایالات متحده نشان می دهد، ۱۳ ایالت شرقی که به دنبال جنگ های استقلال توانسته بودند از امپراتوری بریتانیا مستقل شده و کنفدراسیون آمریکا را شکل دهند، هرکدام کشوری بودند با فرهنگ، مذهب و پیشینه قومی متفاوت. به گونه ای که شاید اغراق نباشد اگر بگوییم، اتحاد میان ۱۳ ایالت در ابتدا بسیار کمرنگ تر از آن چه بود که امروز در اتحادیه اروپا در میان دولت های اروپایی شاهد آن هستیم. از همین رو در تدوین قانون اساسی آمریکا سعی شده اختیارات بسیار محدودی به رئیس جمهور و کنگره داده شود. هرچند گذر زمان بر این اختیارات افزوده است[53].

    در سده ی ۱۶۰۰ که مردمان انگلیسی شروع به سکونت در سرزمین های آمریکا کردند، آنها تاریخی از حکومت محدود و نمایندگی را با خود به آنجا آوردند. هنگامی که اولین انگلیسی ها به امریکا رسیدند، انگلیس به شیوه ی سلطنتی (مونارشی) اداره می شد، اما خانواده های اشراف و نجیب زادگان نیز از قدرت قابل ملاحظه ای برخوردار بودند. پادشاه در قبال وفاداری آنها، پرداخت مالیات و تعهد به حمایت های نظامی، مالکیت و کنترل زمین های زیادی را به آنها بخشیده بود. با این حال تضاد منافع میان اشراف و شاهان در انگلستان، همواره کشمکشی برای قدرت بین آنها به وجود می آورد که این امر زمینه ساز محدودیت هایی برای شاه در طول زمان شد و این سنت به آمریکا نیز انتقال پیدا کرد.

    1.1)مهمترین سنت های انگلیسی که در شکل گیری دموکراسی در آمریکا موثر بودند عبارتند از:

     

    الف) ماگناکارتا: «شاه جان» که در ۱۱۹۹ تاج و تخت انگلستان را به ارث برد، با اشراف به تندی برخورد می کرد و همین مساله به شورش آنان منجر شد. نافرمانی اشراف در سال ۱۲۱۵ شاه را مجبور ساخت تا موافقت نامه ای را امضا کند که به «ماگناکارتا»( Magna Carta) یا منشور بزرگ معروف شد.

    این سند بین شاه جان و بارون های فوئودال امضا شد و مجموعه ای از تعهدات نوشته شده را شامل می شد که بر اساس آن شاه باید اداره ی انگلستان و رفتار با مردمانش را مطابق با قانون فئودال انجام می داد. ماگنا کارتا تلاشی از سوی اشراف و فئودال ها برای متوقف کردن سوء استفاده های شاه از قدرتش بود و تضمین می کرد که هیچ کس حتی شاه یا ملکه نمی تواند بالاتر از قانون

    در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

    شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

    به سایت منبع

    www.homatez.com

    مراجعه نمایید