مقاله درباره مذهبي، اسلام، اسلامي، جنگ، جنگ­هاي

مباني فکري برخي از گروه­هاي بنيادگرا باعث روي آوردن به اقدامات خشونت آميز و تروريستي شده است. در مورد جهاد، براي نخستين بار ابن­تيميه از عبارت جهاد تهاجمي استفاده کرد؛ اما در زمان معاصر براي اولين بار ابوالاعلي مودودي واژه جهاد را به­کاربرد. علت ها و انگيزه هاي توسل به خشونت را به اين صورت خلاصه مي­کنند: انديشه انقلابي، سرکوب انديشه ديني و نبود آزادي براي فعاليت­هاي مشروع و علني و فقدان گردش مسالمت آميز قدرت، خروش جوانان و يأس و سرخوردگي آنها از تغيير مسالمت آميز، نبود عدالت اجتماعي و افزايش گروه­هاي حاشيه نشين تحت تأثير بحران­هاي اقتصادي و اجتماعي. البته بيشتر پژوهش­هايي که به تحليل گرايش بنيادگرايان به سوي خشونت پرداخته­اند به اين عوامل بسنده کرده و از کنار برخي از موضوعات اساسي گذاشتند نظير: برخورد ميان اسلام و سکولاريسم، تراوشات سکولاريستي دولت و عامل تکفير (راميار،1394: 79 و 84 و 91).

 

2-14-1- جنگ­هاي داخلي مذهبي کجا اتفاق مي­افتند؟

اکثرجنگ­هاي داخلي مذهبي در چهار منطقه از جهان رخ داده­اند: آسيا و پاسيفيک، خاورميانه، اروپا و آفريقا. از 1940 تا 2008 امريکاي لاتين و امريکاي شمالي هيچ­گونه جنگ داخلي با ماهيت مذهبي را تجربه نکرده­اند. آسيا و پاسيفيک با 20 جنگ داخلي مذهبي (45 درصد)، خاورميانه با 8 جنگ (18 درصد)، اروپا با 8 جنگ (18 درصد) و افريقا با 8 جنگ (18 درصد) جنگ­هاي داخلي مذهبي را شامل مي­شوند. بيش از نصف جنگ­هاي داخلي اروپا (هشت جنگ از سيزده جنگ يا62 درصد) ماهيت مذهبي داشته­اند. خاورميانه با هشت جنگ از مجموعه بيست ويک جنگ (40 درصد) و آفريقا با هشت جنگ از مجموعه 46 جنگ داخلي (15درصد) در رتبه­هاي بعدي قرارمي­گيرند.

 

2-14-2- نقش مذاهب خاص درجنگ­هاي داخلي:

اگرنگاهي به مذاهب موجود در جنگ­هاي داخلي مذهبي داشته باشيم به نتيجه­اي مهم خواهيم رسيد: به گونه­اي که در 82 درصد جنگ­هاي داخلي مذهبي، يک گروه يا هر دو گروه، اسلامي هستند (سي و شش نمونه از ميان چهل و چهار مورد)؛ مسيحيت در بيست وسه مورد (52 درصد)؛ هندويسم در شش مورد (14 درصد) و مذاهب ديگر تنها در چند مورد انگشت شمارحضور دارند. بنابراين، چرا حضور اسلام در جنگ­هاي داخلي مذهبي نسبت به اديان ديگر بسيار محتمل­تر است؟ در اين راستا، نفوذ مذهب را در ميان دولت­ها و جمعيت­هايشان ملاحظه کنيد. از 192 دولت عضو سازمان ملل، 27 دولت (14 درصد) گرايش آشکاري به اسلام دارند. اين در حالي است که در نظام سياسي 25 دولت (13 درصد) اسلام مذهب رسمي است. آمارهاي جمعيتي حاکي از آن است که در 48 کشور (حدود 25 درصد)، حداقل50 درصد از جمعيت آنها طرفدار اسلام هستند، در حالي که به لحاظ جهاني تعداد طرفداران اسلام در اواسط سال 2003 تقريباً20 درصد جمعيت کل جهان بود. در مقايسه، 32 دولت (17 درصد) گرايش مسيحي دارند و 13 دولت (7 درصد) مسيحيت را به عنوان دين رسمي اعلام کرده­اند. آمار جمعيتي نشان مي­دهند که در103 کشور (54 درصد دولت­ها در سراسر جهان) مسيحيت دين اکثريت است و در اواسط سال 2003 مسيحيان 33 درصد جمعيت جهان را شامل مي­شدند. بنابراين، گرايش دولت­ها کمک زيادي به تبيين اين مساله نمي­کند. که چرا به طور متناوب، اسلام در جنگ­هاي داخلي مذهبي درگيربوده است. در حالي که نسبت دولت­هاي اسلامي با مسيحي تقريباً به هم نزديک است (14 درصد و 17درصد به ترتيب). در خصوص رژيم­هايي که خود را مذهبي تعريف مي­کنند، نسبت کشورهاي اسلامي دو برابراست، 13 درصد اسلامي در مقايسه با7 درصد مسيحي. اما اين آمار نيز کمک زيادي ارائه نمي­کند. علي رغم اين تفاوت­ها، کمتر کشوري با گرايش­اسلامي يا مسيحي باقي مي­ماند. با وجوداين، اگر اکثريت جمعيت يک کشور طرفدار مذهب خاصي باشند، در اين صورت اقليت­هاي مذهبي با ناامني مواجه خواهند شد. اين موضوع احتمالاً توضيح مي­دهدچرا در مقايسه با جنگ­هاي داخلي، در جنگ­هاي داخلي مذهبي احتمال بيشتري وجود داردکه گروه­هاي استقلال­طلب حضور داشته باشند. در صورتي که 66 درصد از جنگ­هاي داخلي غيرمذهبي (60 نمونه از 91 نمونه) جنگ­هايي براي به دست گرفتن حکومت مرکزي هستند، 73 درصد جنگ­هاي داخلي مذهبي (32 نمونه از 44 مورد) مبارزه براي خودمختاري سرزميني يا استقلال هستند. بر اين اساس، به  نظرنمي­رسدکه مشکل اين جنگ­ها في­النفسه عامل عربي يااسلامي باشد، بلکه، نحوه تعامل اسلام با دموکراسي، ايدئولوژي­هاي سکولار و حق تعيين سرنوشت است که دين را درگير جنگ هاي داخلي مي­کند. به عبارت ديگر، اسلام در اين روند تنها نيست، بلکه در ارتباط با جريان­هاي معاصرش که در دهه­ي 1970 شکل گرفتند، به پديده­هاشکل مي­دهد (اسنايدر،1393: 186 و 187 و 190 و 191 و 192 و 193).

 

 

 

 

جمع بندي نهايي از مطالب گفته شده در چهار محور زير ارايه مي­گردد:

  • جامعه­شناسي تاريخي:

جامعه­شناسي تاريخي، معرفتي عقلاني، انتقادي و خلاق است و درصدد شناخت سازوکارهايي است که با آنها جوامع تغيير کرده يا خود را باز توليدمي­کنند و به دنبال کشف ساختارهاي پنهاني است که خواسته يا ناخواسته برخي اميد و آرزوهاي بشري را نقش بر آب مي­کنند؛ ضمن آنکه برخي را قابل تحقق مي­سازند. به سخن ديگر جامعه­شناسي تاريخي مطالعه­ي گذشته براي پي بردن به اين امراست که جوامع چگونه کارمي­کنند و چگونه تغييرمي­يابند. پديده­هاي اجتماعي اغلب ريشه­اي کهن دارند و علل آنها را بايد در زمان­هاي دور جستجو کرد. عواملي هم چون کمک به تاريخ و تاريخ­نگاري، کشف قوانين اجتماعي، شناخت بهتر جامعه­ي مدرن و ايجاد فرهنگ مدني از اهداف جامعه­شناسي تاريخي هستند. اما در هرحال، بررسي روندها و ريشه­هاي تاريخي و فرآيندهاي تحول و يا کشف علّيت­هاي تاريخي وقايع، موضوع جامعه­شناسي تاريخي است  و داراي سه سطح خرد، متوسط و کلان است. در جامعه­شناسي خرد، از امور محسوس و پديده­هاي اجتماعي از جمله کنش­ها، نقش­ها و منزلت­ها، هنجارها، سخن به ميان مي­آيد و زماني که ساختار يک جامعه مانند دولت، طبقه، نهاد، سازمان­ها و گروه­ها بررسي مي­شود، جامعه شناسي سطح متوسط به وجودمي­آيد؛ و زماني که در جامعه شناسي، بر تغييرات يک جامعه و دوره هايي که برآن گذشته، توجه مي­شود، جامعه­شناسي تاريخي سطح کلان شکل مي­گيرد. روش­هاي مقايسه، مدل و انواع روش­هاي کمي و هم چنين، روش­هاي جزيي­نگراجتماعي، روش­هايي هستند که مورخان و جامعه­شناسان در مطالعات خود از آن استفاده مي­نمايند. جامعه شناسي­تاريخي در جوامع غربي سه مرحله تاريخي را پشت سرگذاشته است: مرحله­ي اول آن تا قبل از دهه­ي شصت در چالش با توتاليتريسم و با تأکيد بر دموکراسي و ليبراليسم راست و براي حل مشکلات جامعه بوجود آمد. جامعه­شناسي تاريخي در اين مرحله بدون نياز به تغييرات بنيادي در جامعه با تاثير از پارسنز و توسط مارشا­ل، اسملسر، آيزنشتات، مارتين ليپست و بنديکس دنبال شد. مرحله­ي دوم از ابتداي دهه­ي شصت و با کشف نابرابري­ها و جنبش­هاي مقاومت اجتماعي بوجود آمد. اين مرحله با آثار مارک بلوخ و نورت الياس آغاز و توسط برينگتون مور و تامسون و در دهه­ي هفتاد توسط چارلزتيليوتدا­اسکاچپول پيگيري شد. عامل پيوند دهنده از مرحله­ي دوم به مرحله­ي سوم آثار اسکاچپول و تيلي مي­باشند.

در ميان نظريه پردازان تاريخ اجتماعي و جامعه­شناسي تاريخي، انديشمندان بسياري از جمله کنت، دورکيم، اسپنسر، مارکس، ماکس وبر و…به وجود رابطه­ي دروني و ذاتي بين تاريخ و نظريه­ي اجتماعي و بين امر اجتماعي و امرتاريخي پي­بردند. در نظر انديشمندان مسلمان، از جمله ابن خلدون، سيدجمال الدين­اسدآبادي، مرتضي­مطهري و دکترشريعتي، مطالعه علمي تاريخ به دليل تأکيد قرآن بر توجه به تاريخ، اهميت خاصي دارد. مطالعه تاريخ، چه براي اقوام و جوامع به اندازه مطالعه جهان و آفرينش اهميت دارد.

  • جنبش­هاي اسلامي و بنيادگرايي:

جنبش­هاي اسلامي، حرکت­هايي اصلاح طلب، مردمي و سازمان يافته­ اند که خواهان جايگزيني وضع موجود با وضعي مطلوب بر اساس دستورهاي شرع اسلام درهمه­ي ابعادفکري، اعتقادي و سياسي- اجتماعي از طريق شيوه­هاي مسالمت آميز و غيرمسالمت آميز در جوامع­اسلامي هستند. آنها به عنوان يک پاسخ بوجودآمده درشرايط مختلف اجتماعي، اقتصادي و سياسي ناشي از رشد سريع شهرنشيني و جهاني شدن است، و­اغلب نيز ضد مدرنيسم يا به عنوان يک محور ايدئولوژيک ماقبل مدرنيسم به عنوان يک تهديد براي سبک زندگي غربي است. در رابطه با علل و عوامل ظهورجنبش­هاي اسلامي، نظرات مختلفي مطرح شده است؛ برخي آن را ميراث استعمار يا به عبارتي در آثاري که قدرت­هاي استعماري در جوامع مسلمان به جا گذاشتند، بيان مي­کنند. برخي ديگر، جنبش­هاي اسلامي را نه به عنوان يک پديده مذهبي صرف، بلکه به عنوان گروهي سياسي – ايدئولوژيک در نظر مي­گيرند که در کشمکش بر سرسياست و قدرت از نيروي مذهبي و از اسلام به عنوان يک عنصر بسيج کننده و فراهم سازنده حمايت مردمي بهره مي­گيرد. از طرفي يکي از مهم ترين عوامل مؤثر بر تفاوت­هاي رفتاري جنبش­ها در حوزه سياسي، مباني کلامي و فقهي آنهاست. نوع نگرش به مباني کلامي، يعني اعتقاد به توحيد، نبوت، امامت و عدل، موجب دفاع آنها از الگوهاي مختلف سياسي، همچون خلافت يا امامت شده و آنها بر اساس نوع نگاه به سيره سياسي پيامبر و عدالت، راهبردهاي مختلفي را اتخاذ مي­کنند. جنبش­هاي اسلامي با وجود مفترقات و اشتراکات کلي و جزيي در زمينه­هاي شکل­گيري، مباني­فکري، رهبران متفاوت و ايدئولوژي و استراتژي عملي، در درون دو طيف اصلي، يعني جنبش­هاي اسلامي سني و شيعي قرارمي­گيرند. اين جريانات فکري- سياسي در بسياري از کشورهاي اسلامي، به رستاخيزي براي احياي دوباره­ي اسلام و تمدن اسلامي تبديل شده است، که بر اصل بازگشت به ارزش­هاي اسلامي و احياي اسلام اصيل، به عنوان تنها راه برون رفت از بحران موجود تأکيد مي­کنند.

يکي از موضوعاتي که در رابطه با جنبش­ها مطرح مي­باشد، جريان بنيادگرايي است، که بايد ريشه هاي فکري آن را در تفکر اسلاف جستجو کرد؛ ­درعين حال قضاوت ارزشي در باره آن عملي نادرست است، زيرا در ميان بنيادگرايان هم جريان­هاي معتدل ديده مي­شوند و هم جريان­هاي خشن و راديکال. اينان براي دستيابي به قدرت سياسي از شيوه­هاي ناب اسلامي استفاده مي­کنند. آنها هر چند به دنبال دموکراسي سازي هستند، اما دموکراسي را از تعريف غربي آن منفک دانسته و در کنارآن احياگري اسلامي و بازگشت به گذشته را در نظر دارند. افزوده شدن انديشه «جهادتهاجمي» و «تکفير» به مباني فکري برخي از اين گروه باعث روي آوردن به اقدامات خشونت آميز و تروريستي شده است. ­تأکيد بر جامعيت دين، مخالفت با سکولاريسم و تأکيد بر خشونت جهت پيشبرد اهداف، از ويژگي­هاي اصلي جريان­هاي بنيادگرايي است. بنيادگرايي ديني به دين معين و مشخصي محدود نمي­شود و از لحاظ جغرافيايي بسيار پراکنده

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید