Menu

تحقیق با موضوعاسلامي، اسلام، بنيادگرايي، هويت، ديني

0 Comment

نظامي و بحران فرهنگي مي­داند. برهان غليون[34] نيز در کنار توجه به بحران هاي مشروعيت در جهان اسلام عوامل ديگري همچون از خود بيگانگي و تبعيض­هاي اقتصادي و اجتماعي را در پيدايش اسلام­گرايي و جنبش هاي بنيادگرايانه اسلامي و دخيل قلمداد مي­کند. وي جنبش­هاي اسلامي معاصر را نتيجه پاسخ و واکنش به تلاقي سه عامل بزرگ تاريخي مي­داند: عامل اول، اوج­گيري خودباختگي: يعني تهديد شدن احساس تکامل شخصيت و اعتماد به نفس و احساس سودمندي در تاريخ و اميد به آينده مي­باشد. عامل دوم، بحران مشروعيت دولت هاي اسلامي: بحران مشروعيت در جهان­اسلام ناشي از ناتواني دولت­ها در ايجاد وحدت­ملي و تداوم سياست منزوي کردن اکثر مردم و محروم کردن آنان از آزادي است که پايه هويت ملي، فردي و اجتماعي جديد مي­باشد. عامل سوم، تبعيض شديداً اجتماعي و اقتصادي: گسترش احساس ستم و محروميت در نتيجه تشديد فاصله سطح درآمدها و رشد طبقه کوچک از صاحبان منافع منجر به فروپاشي اجتماعي شده است. از ديدگاه رضوان سيد[35]مهمترين مشکلي که جريانات اسلام­گرا از ابتدا تا امروز با آن مواجه بوده اند مسايب هويتي مي­باشد، آنجا که مي­نويسد: اساس بنيادين انديشه اصلاح گرانه اسلامي در دهه بيست، مسئله­ي هويت شد و اندک اندک مساله پيشرفت را که در نيمه دوم قرن نوزدهم ذهن همه را به خود پرداخته بود، کمرنگ کرد، زيرا خلافت اسلامي زوال يافت و تشکيل دولت ملي، در وجدان و آگاهي نخبگان جهان اسلام بحران آفريد. در پي بروز مساله هويت درون گرايي که برخود مي­ترسد، جمعيت­هاي اسلامي­اي به وجود آمدند که هدف اسلامي­شان حفظ شخصيت اسلامي خود و آيين ها و نمادها و رفتارهاي آن و انديشه اصالت گرايانه و احياگرايانه همراه آن بود. امانوئل کاستلر[36]، سعي نموده است ظهور جريانات بنيادگرايي ديني و از جمله بنيادگرايي اسلامي را بر اساس الگوي برگرفته از نظريه جنبش اجتماعي آلن تورن[37] و با محور قراردادن مساله هويت مورد بررسي قرار دهد. کاستلز که به بررسي پديده بنيادگرايي ديني در عصرجامعه شبکه­اي يا جهاني شدن مي­پردازد، با الهام از نظريه جنبش­هاي اجتماعي آلن تورن بر اساس سه محور هويت، دشمن و مدل­اجتماعي بديل جنبش، بنيادگرايي ديني را تحليل مي­کند.

کاستلز کار خود را برچگونگي ساخت اجتماعي هويت مبتني ساخته و سه­گونه هويت را شناسايي مي­کند؛ هويت مشروعيت بخش، که هويت نيروي اجتماعي مسلط بوده و جامعه مدني را ايجاد مي­کند؛ هويت مقاومت، که به ايجاد جماعت­ها يا اجتماعات منجرشده و تجلي مقاومت در برابر سلطه حاکم مي­باشد. کاستلز ريشه­هاي اجتماعي بنيادگرايي را ناشي از ناتواني اقتصاد اين کشورها در تطابق با شرايط نوين رقابت جهاني، انقلاب تکنولوژيک و در نتيجه ناکام ماندن جمعيت جوان و شهري از موج نوسازي مي­داند. او معتقد است که نابودي جوامع سنتي (قطع ريشه­هاي سنتي روحانيون)، ناکامي دولت ملي برخواسته از نهضت­هاي ملي گرا در انجام دادن نوسازي و ناتواني در توزيع – منفع توسعه اقتصادي ميان همه مردم. بنابراين هويت اسلامي، به دست بنيادگراها درم قابله با سرمايه­داري، سوسياليسم، ملي­گرايي و…بر ساخته مي­شود چرا که از نظربنيادگراها همه آن­ها ايدئولوژي­هاي شکست خورده­ي نظام پسا استعماري هستند. سي­رايت ميلز[38] رشد کنوني­حرکت بنيادگرايي را ناشي از شکست در جريان نوسازي و ملي­گرايي مي­داند. ميلز معتقد است که دين در جهان سوم دوباره احياء شده است و اين پديده بازگشت به دين  ناشي از پديده هاي پيچيده اي از نوسازي ناقص، سرخوردگي ازملي­گرايي سکولار، سرکوب سياسي، اعتراضات گسترده اجتماعي، اقتصادي و افول اخلاقيات و ارزش­هاي سنتي مي­داند. بابي سعيد[39] اسلام گرايي را واکنشي نسبت به بحران هژموني غرب معرفي نموده است. وي در کتاب اروپا­مداري و هراس بنيادين معتقداست که اسلام گرايي محصول مرکزيت­زدايي از مدرنيته غربي يا اروپا محوري مي­باشد. اولويه روآ ظهور اسلام گرايان را تحليل جامعه­شناسي جامعه­اسلامي محصول بحران­اقتصادي- اجتماعي دولت­هاي خاورميانه مي­داند که از ازدياد نفوس، سرازيرشدن جمعيت روستايي به شهرها و عوامل ديگرناشي شده است. در چنين فضايي، تحصيل کردگان جامعه که خود خاستگاه اجتماعي اسلام­گرايان مي­باشند، از دسترسي به شأن اجتماعي مناسب محروم گرديده و دچار بحران و احساس بي­اهميتي و بي­ارزشي مي­شوند. اين گروه در واکنش به بحران محيط خود از اسلحه ايدئولوژيک استفاده مي­کنند و خلاء موجود را با ايدئولوژي­زدگي بررسي مي­کنند و با ايدئولوژيک ساختن شرايط خود، خواب انقلاب­ و دولت­ قوي ­مرکزي­ مي­بينند (صالحي نجف آبادي و رضايي، 1388: 3 و 4 و 8 و 10 و  12 و13 و 14 و 15). جنبش بنيادگرايي معاصر، چه در شکل پيکارگرايانه و چه در شکل غيرفعالش، سه ويژگي کلي دارد که عبارتند از: 1) فراگيرندگي 2) چند مرکزي 3) مداومت. فراگيرنده است، زيرا که گروه ها و جنبش­هاي اسلام­گرا، در واقع در تمام جوامع اسلامي، بدون توجه به اندازه قلمرو با ويژگي سياسي، اقتصادي و فرهنگي آنها سر برآورده­اند. جنبش نوزايي اسلام چندمرکزي نيز هست، چون رهبري انقلابي يا سازمان مرکزي واحدي ندارد. نهضت بازگشت به ريشه­هاي اسلامي به ميزان مهمي ويژگي محلي دارد، زيرا پاسخي است که به شرايط بحران موجود در محيط­هاي ملي گوناگون داده مي­شود. سرانجام جنبش بنيادگرايي اسلامي در قرن گذشته و در دوران­هاي سابق، نشان داده است که از يک ميزان مداومت و تداوم غيرعادي برخوردار بوده و در راه تکامل خود در يک شکل دوري (در دوره­هاي تاريخي خاص) در فرآيندهاي اجتماعي سياسي ظاهرشده است (دکمجيان،1390: 22 و 23).

 

2-12-2- مباني نظري و فکري بنيادگرايي­اسلامي:

2-12-2-1- نهضت سلفيه، نهضتي است که برگشت به اصل و رفتار پيشينيان را سرمشق قرارمي­دهد، مباني نظري اين نهضت بيشتر به انديشه­هاي ابن تيميه و ابن الجوزيه (751-691ه.ق) از علماي حنبلي باز مي­گردد. البته پيش از ابن تيميه کساني بوده اند مانند احمدابن حنبل (241ه.ق) که از رويت فساد و انحراف مسلمين از شيوه سلف صالح دچار پريشاني و اضطراب شده بودند و در آثارخود، مسلمانان را به اسلام نخستين فرامي­خواندند. اين نهضت سلفي به سختي طرفدار انديشه خلوصي مذهب و پيراستن دين از بدعت­هاست که علاوه بر تکيه بر قرآن و سنت، بر سيره و سلف صالح نيز استفاده مي­کند به همين علت به سلفيه معروف شده­اند. آن­ها اعتقاد دارند که عقايد به همان شکل که از صحابه و تابعين رسيده، بايد از کتب و سنت استخراج شود و با اجتهاد علما مخالفند.­طريقه سلفيه نوعي تجدد در مذهب حنبلي و وهابي محسوب مي­شود. سلفي­ها معتقدند اگر مسلمانان­مي­خواهند به سيادت گذشته دست يابند و در دنيا و آخرت به ­سعادت­ برسند بايد اصول­زير را راهنماي­خود سازند: قرآن، سنت، سيره ­سلف صالح، ردتقليد، تمايز ضروري ميان­عبادات. از طرفي اهل حديث نيز که دنباله­روخط احمدبن­حنبل بوده با تکيه بر ظواهر کتاب و سنت با هر گونه گرايش هاي عقلي کلامي نو مخالف بودند و روش فکري آن­هامتعلق به کساني بود که حدود درک و فهم افراد مسلمان در مسايل علمي يا عمل را محدود به آن مي­کردندکه مردم زمان پيغمبر فهميده و يا عمل کرده بودند.

اصحاب حديث ­به­راي ­قياس ­و استحسان­در مسايل­فقهي­توجه­داشته­اند، سخت مخالف­ عقل بودند و بر ظواهر قرآن اخبار و روايات و احاديث تکيه مي­کردند.

2-12-2-2- سيدجمال الدين اسدآبادي- از نظر محققان شعار سلفيه نخست­در مطبوعات ­مصر مطرح­شد؛ آنگاه که مصر به اشغال­انگلستان­درآمد و گروهي­از مصلحان­مانند سيدجمال­الدين­اسدآبادي (1316ه.ق) و شيخ محمدعبده (1323ه.ق) در مقابل هجوم فرهنگ و تمدن غرب، تصور کردند که راه رهايي از چنگ اشغالگران اين است که در مقابل گروهي که فريب فرهنگ غربي را خورده و بيشتر در آن­ها هضم شده بودند، مردم را به همان اسلام پيشينيان دعوت کنند. براي اين که حرکت خود را با شعار زيبا همراه کنند شعار «سلفيه» را انتخاب کردند تا بگويند ما پيرو اسلام راستين قرون نخستين هستيم. ولي آنان از احياي اين مکتب، هرگونه قصد تکفير ديگران يا ايجاد شکاف در ميان مسلمانان را نداشتند، بلکه از روي خوش بيني به صحابه و تابعان، اين جريان را ترويج کردند.

2-12-2-3- وهابيت، بنيانگذار و پيشواي وهابيت، شيخ محمدبن عبدالوهاب نجدي (1201-1115ه.ق) بود که خود را سني و پيرو مذهب احمدبن حنبل مي­داند. آنان پيروان خود را الموحدون (يکتاپرستان) و مذهب يا طريقه خود را محمديت ناميده اند. اما اصلاح وهابي­گري و وهابيت توسط مخالفين آنها بدان نسبت داده شده است. عقايد عمده­ي اين نهضت مبارزه براي انداختن همه بدعت هايي بود که به ويژه پس از سده ي سوم هجري در حوزه­ي کشورهاي اسلامي رسيده بود به نحوي که امت اسلامي بتوانند تنها به مرجعيت مذاهب چهارگانه فقهي و صحاح سته اهل سنت پايبند باشند. ريشه­هاي فکري جريان وهابيت به انديشه­هاي احمدبن­حنبل و ابن تيميه، هم­چنين خوارج و اهل حديث بر مي­گردد (آقايي و دبيري، 1393: 6 و 7 و 8).

بنيادگرايي اسلامي به عنوان يک ايدئولوژي، داراي مؤلفه­ها، گزاره­ها و بنيان­هاي فکري – سياسي خاصي است که آن را از ساير ايدئولوژي­هاي رايج در قرن بيستم همچون ليبراليسم، سوسياليسم، ناسيوناليسم و مانند آن جدا مي­کند. بنيادگرايي اسلامي به رغم تعدد و تنوع­اش درعرصه نظر و عمل در دنياي اسلام، بنيان­هاي فکري و سياسي داردکه عبارتنند از: جامعيت و شموليت دين­اسلام، پيوند ميان ديانت و سياست، لزوم بازگشت به اصول و مبناي دين اسلام، برقراري حکومت اسلامي و عمل­گرايي و داشتن برنامه و راهبرد عملي براي گذار از وضع نامطلوب غيراسلامي به وضع مطلوب اسلامي. يکي ازمفاهيمي که در اوايل قرن بيستم در ادبيات دين­پژوهي و سياسي به کارگرفته شد، بنيادگرايي مذهبي بود. اين واژه اگرچه در اوايل، فقط براي فرقه­ي پروتستان­هاي انجيلي در آمريکا کاربرد داشت؛ اما در نيمه دوم قرن بيستم، همزمان با نضج­گيري جريان­هاي ديني نو در اغلب مذاهب کاربردي گسترده­تريافت. اين جريان ديني که اغلب داراي جهت­گيري سياسي و ديني بودند، خواهان بازسازي جامعه بر اساس دين هستند و فزون بر آن بر قطعي بودن متون ديني تأکيد فراوان داشته و ضرورت بازگشت به مباني و اصول دين را توصيه مي­کنند. مفهوم بنيادگرايي اسلامي در اين برهه، در حالي که جنبش­ها و گروه­هاي اسلام­گرا در سرتاسر جهان اسلام جان تازه­اي به خود گرفتند، با پيروزي انقلاب اسلامي به اوج خود رسيد. اين جريان با فروپاشي نظام دو قطبي و سقوط نظام کمونيستي شوروي به ويژه پس از حملات 11 سپتامبر در سال 2001 به آمريکا، سرعت فراواني يافت، زيرا عده­اي همانند هانتينگتون و برناردلويس اين مسأله را مطرح کردندکه منازعه­ي آينده جهان بين اسلام و غرب خواهد بود. دون ظام تمدن و فرهنگي که به خاطر اصول و ايده­هاي گوناگون و متضادشان، قادر به تحمل و هضم عناصر يکديگر نمي­باشند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی های درج شده در انتهای هر مطلب بخوانید ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

به سایت منبع

www.homatez.com

مراجعه نمایید